أحمد بن محمد مسكويه الرازي ( مترجم : ابو القاسم امامى و على نقى منزوى )
509
تجارب الأمم ( فارسى )
و پيش از سختگيرى ، از زندان بيرون مىداد ، مىگويند : او خامه را به بازوى راست خود مىبست و مىنوشت .
--> [ = ] خليفه ساعتى گردش كرد و بازگشتيم ، روزها كوتاه بود ، او نهار خورده نماز ظهر گزارد و سوار شد . در اين هنگام شمارهء سواران ناشناس افزون گشت كه پردهدار نگران شد ، تا محمد بن بدر شرابى با يكصد سوار بيامد و چون ناشناسها ايشان را ديدند پخش شده هيچيك نماندند . خليفه دو خوك شكار كرد و ما بازگشتيم . او بعد به ما مىگفت : ديديد كه چگونه روز خوكها ما از خطر جستيم ؟ در اين هنگام من در اطاق نشيمن روبروى او بودم ، چهار تن نزديك او و همين قدر نيز كمى بالاتر بودند ، كه مردى را چشم بسته به درون آوردند و چون پيش روى وى ايستاد گفت : مگر چه مىشود ما قرمطى باشيم ؟ ! راضى به او گفت : اى مادر به خطا ! اگر بينوا بودى ، معذورت مىداشتم ، ولى آن كس كه تو را براى اين كار نامزد كرد ، به تو پول داده ، بىنيازت كرده است . دهان اين سگ پارسو را باش ! و بر دهان او كوبيد و او فرياد زد : تو را به خاك مقتدر به من رحم كن ! سپس فهميديم او عبد الله بن منتصر است و منتصر [ M : پسر گنوسيست متوكل خليفهء عباسى كه پدر را در 247 كشت و بر جاى او به خلافت نشست ] جد او است . سپس راضى به او گفت : به خدا سوگند من براى اين كار كوششى نكردم ، ولى اكنون كه كار به من واگذار شده است ، كسى كه به روزگار من بخواهد آن را از من بگيرد زنده نخواهد ماند ، پس دستور داد او را دور كردند و به سوى قفسگاه درندگان [ بركة السباع ] بردند . ما فرداى آن روز شنيديم كه او را همان شب كشتهاند و گروهى از اين رهگذر گرفتار شدهاند كه « زهرى » و « ابن ابو حنا » از ايشانند . سپس راضى به ما گفت : آن سواران ناشناس كه در « ثريا » ديديد ، بر آن بودند كه مرا بكشند ، و چون ابن بدر [ شرابى ] آمد ، نوميد شده رفتند . . . سپس خليفه يادداشتى را كه از ابن مقله رسيده بود بيرون آورده براى ما چنين بخواند : « شگفت است كه مردم در اين پيشامد مرا متهم مىكنند ! » سپس پاسخى را كه برايش فرستاده بود خواند ، كه ابن مقله را از اين تهمت تبرئه نموده گفته بود : « من اين اتهام را پيش از ديدن يادداشت تو نشنيده بودم » . به دستور راضى آن سواران ناشناس را جستجو كردند ، برخى را دستگير كرده ، از يك ديگر جدا ساخته نويد داده ، به سخن هر يك گوش دادند . راضى به ما مىگفت : آنان داستان كار خود را از آغاز تا انجام براى ما گفتند و ما بر همه چيز آن آگاه شديم . بعد از آن راضى نزد همگان نام توطئهگر را پنهان مىداشت و نزد افراد مورد اعتماد ، آشكار مىگفت . چون اين گزارش به ابن رايق رسيد ، در پايان ربيع يكم به بغداد آمد ، دو پسر